تبليغاتX
ساقی

ساقی

 

کنار تو  دلم هر لحظه از عشق تو می میره

                       تمام زندگی  روز و شبم رنگ تو می گیره

کنار تو  شبا روشن ز نور عشق و مهتابه

                   نگاه مست و بی خوابم  فقط سوی تو می تابه

کنار تو  منم مستانه گیسو  مست آغوش

                            بیا جانم   تو امشب  جام من نوش

منم بی خود زچشمان خمار  و پر شرابت

                           شدم افسانه ی افسونگر مست و خرابت

بیا ای ماه من   ای ساغرم   تنها تو یارم

                              بیا آرام جان  امشب کنارم  بی قرارم

   

                                            ساقی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت12:24توسط عاطفه | |

 

روزگارت آبی

ای نگاهت پر ز شور عاشقانه

ای صدایت رمز و راز محرمانه

هم وجودت پر ز عطر صادقانه

هم سکوتت مملو از عشق و بهانه

شب تو مهتابی

ساده و پاک و صمیمی  پر ز شوق

آمدی بر قلب و احساسم قدم بگذاشتی

مهر تو در من حیاتی تازه کرد

آن زمانی که نگاهت را به من انداختی

                                                ساقی

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت12:45توسط عاطفه | |

 

شبی با خود نشستم در سکوتی

نوای عشق می آمد ز سویی

سکوتم را صدای سوز سرما

                         چو آهنگی پر از تشویش می ساخت

من و سوز و نوای عاشقانه

میان آن همه سرمای بی رنگ

پر از احساس گرم با تو بودن

پر از آغوش مهر بی بهانه

        تلاقی نگاهت در نگاهم

        همان مستانه چشمان پر از شور

        شده رویای خوب عشق ورزی

                       چه زیبا سوز سرما رنگ می باخت

 

                          ساقی

                 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت15:20توسط عاطفه | |

 

ای همه ی هستی من.ای گل سرمستی من

                      سر به فدای مهر تو .این دل بی خواب کند

قاب نگاه عشق تو.چشم و چراغ دل من

                       در شب مستی و جنون.چشم مرا خواب کند

ای تب و تاب عاشقی.در دل بی قرار من

                         شور و صفای روی تو.قند دلم آب کند

ماه شبانگاهی من .ساغر سودایی من

                        عطر وجود پاک تو .عشق مرا ناب کند

برق نگاه مست تو .در دل شب روانه شد

                         خود به فدای چشم تو.این من بی تاب کند

 

                                                         ساقی

 

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت15:13توسط عاطفه | |

 

نگاه خسته و بیمار من امشب پر از عکس نگاهت بود

                           

                                شب و تنهایی و حسرت تماشای سکوتت بود

 

سکوتت اوج آوای تپش آلود صدها بی قرار است

  

                               سکوتی که به امروزش برایم بهترین تعبیر مهرت بود

 

برایت ای گل زیبای عاشق  عاشقانه می سرایم

 

                                    نوای شعر گونم که همیشه آشنایت بود...

 

من اینک مست آن رویای شیرین وصالم

 

                                          آرزویم بودن هر لحظه و هر جا کنارت بود...

 

                                                                ساقی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت12:40توسط عاطفه | |

 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.  

- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.
 
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
 
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
 
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
 
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
  
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.
 
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
 
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
 
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
 
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
 
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم.. 
 
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
 
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
 
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
  
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...
 
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
   
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
 
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه ...........
 
   خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت16:30توسط عاطفه | |

 
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود.
روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟
سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش "حقيقت" است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت: بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم، كه "خوبي" است، آيا آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد: پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم "سودمند بودن" است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟ مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"
سقراط نتيجه گيري کرد:
اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که
نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است
پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت11:32توسط عاطفه | |

راهنمایم را پدرم انتخاب کرد!

نام خانوادگیم را یکی از اجدادم!

  دیگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد!

                                   دکترشریعتی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت11:2توسط عاطفه | |

سراب روبه رویم پر از تردید با تو بودن است

 ای نگارم

بهارم بی تو سر سبزی ندارد

صدایم پر زآوای تپش آلود صدها بی قرار است

ای امیدم

سراپای وجودم   بی تو دلگرمی ندارد

تو آنجا بی من و

من بی تو اینجا

تنهای تنها

ساکنان کوچه ی من

آدمای سرد و بی رنگ

عشق را نمی شناسند

زندگی را در صف نان محله

با کمی بحث شبانه

عاری از احساس و مهر عاشقانه

کامل و بی نقص می دانند

من اینها را نمی خواهم

نان داغ از کینه را

اینک نمی خواهم

بحث های پر هیاهو را

نمی خواهم

یاد و نام آنکه از یادش

دگر یادی نمانده را

نمی خواهم

من فقط آغوش گرم مهر را

می خواهم

گفتگوی ساکت یک عشق را

می خواهم

                               ساقی

+نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت10:37توسط عاطفه | |

 

 ١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند. عمده

آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست

که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی

متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی

واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و

زنده‌‌شان یکی است.

 ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند. آدم‌های

معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در

نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما

می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما

نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم

آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه

بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها

هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل

بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در

حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که

چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به

تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت12:12توسط عاطفه | |


مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می اندازدمرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود
.
.
.

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟
 

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .
و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )

+نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت11:32توسط عاطفه | |

 
دست‌خط امیرکبیر خطاب به ناصرالدین شاه
 
قربانت شوم
 
الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ی همایونی به شکستن لبه‌ی نان مشغولیم،
 خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده‌بودم
به توصیه‌ی عمه‌ی خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید.
 فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند
 تا اعلیحضرت بدانند که اداره‌ی امور مملکت به توصیه‌ی عمه و خاله نمی‌شود...!!!
 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت11:18توسط عاطفه | |

 

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم

به سه چیز تکیه نکن،غرور،دروغ و عشق.ادم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

تنهایی،ارمگاه جاوید من است و درد و سکوت، همنشین تنهایی من!به پریشانی یک ارزوی اشفته چه می دانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم عشق فراتر ازانسان و فراتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.

اکنون با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم.این زندگی من است.

پاس می داریمت ای بزرگ علم و دانش و آزادی

 


+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت9:54توسط عاطفه | |

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت13:42توسط عاطفه | |

خوش به حال راننده تاکسی های میدان آزادی که بی پروا داد می زنند: آزادی... آزادی...

.

.

.

.

 

«ماییم که از پادشهان باج گرفتیم       زان پس که از ایشان کمر وتاج گرفتیم

زین پاک زمین مردم ناپاک به در کن     از کشور جم لشکرضِّحاک به در کن»

ادیب الممالک

 

فرخی یزدی طعم آزادی را شیرین می داند  :

             «طعم آزادی زبس شیرین بود در کام جان     بهر آن از خون خود فرهاد گلگون می شود>

فرّخی ریشه های عقب ماندگی را شناخته وعوامل ویرانی وطن را به خوبی فهمیده است:

«این بنای داد یارب چیست کز بنیادآن     دادها باشد به گردون محرم وبیگانه را

                       از درودیواراین عدلّیه بارد ظلم وجور     محو باید کرد یکسراین عدالت خانه را»

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت10:14توسط عاطفه | |

 

شيوه‌اي که در مبارزه اجتماعي براي اصلاح وجود دارد، برحسب بينش‌ها و مکتب‌هاي اجتماعي

 عبارت است از:

۱. روش سنتي و محافظه‌کارانه (تراديسيوناليسم، کنسرواتيسم):رهبر محافظه ‌کاراجتماعي چنين

 پديده‌اي را، با همه خرافي بودنش، حفظ مي‌کند چون سنت است و محافظه‌کار و سنت‌گرا، نگاهبان

 سنت است؛ چه، آن را شيرازه وجودي ملتش مي‌شمارد.

۲. روش انقلابي (اولوسيونيسم):رهبر انقلابي، به شدت و ناگهاني اين پديده را ريشه‌کن مي‌کند،

چون سنت، خرافه  کهنه و ارتجاعي و پوسيده است.

۳. روش اصلاحي (رفورميسم) و تحولي (اولوسيونيسم):رهبر اصلاح‌طلب مي‌کوشد تا يک سنت را

 بتدريج تغيير دهد و زمينه و عوامل اجتماعي را براي اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را

 رفته رفته اصلاح کند (راهي ميان آن دو).

استدلال منطقي محافظه‌کار اين است که:اگر سنت‌هاي گذشته را تغيير بدهيم، ريشه‌ها و روابط

 اجتماعي که در سنت حفظ مي‌شوند و مثل سلسه‌هاي اعصاب، اندام‌هاي اجتماع را به خود گرفته‌اند،

 از هم گسسته مي‌شوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگي بسيار خطرناکي مي‌شود و براي همين

 هم هست که بر هر حادثه انقلابي بزرگ، آشفتگي و هرج و مرج و يا ديکتاتوري پيش مي‌آيد که لازم

 و ملزوم يکديگرند؛ زيرا، ريشه‌کن کردن سريع سنت‌ها ی ريشه‌داراجتماعي و فرهنگي، در يک جهش

 تند انقلابي، جامعه را دچار يک خلاء ناگهاني مي‌سازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب

 ظاهر مي‌گردد.

و استدلال انقلابي اين است که:اگر سنت‌هاي کهنه را نگه داريم، جامعه را همواره در کهنگي و

 گذشته گرايي و رکود نگه داشته‌ايم؛ بنابراين، رهبر کسي است که آنچه را که از گذشته به صورت

 بندها و قالب‌هايي بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بينش ما بسته است، ناگهان بگسلد و

 همه را آزاد کند و تمامي اين روابط با گذشته و با خلق و خوي و عادات را ببرد و قوانين تازه‌اي را

جايگزينشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.

استدلال مصلح (رفورماتور) (که مي‌خواهد از نقطه‌هاي ضعف دو متد انقلابي و سنتي بر کنار ماند)

 راه سومي را پيش مي‌گيرد که تحول آرام و تدريجي است و اکتفا کردن به «سر و صورتي متناسب

 دادن» به يک امرنامطلوب، نه ريشه‌کن کردن آن و جانشين کردن سريع و بلاواسطه امري مطلوب.

اين متد مي‌کوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنت‌هاي جامد نجات دهد، اما براي آنکه جامعه

ناگهان در هم نريزد و زمينه آماده شود،اندک اندک و با روشي ملايم و يا مساعد کردن تدريجي زمينه

 اجتماعي و فکري جامعه، به اصلاح آنچه هست دست مي‌زند و صبر مي‌کند تا جامعه، با تحول

 تدريجي، به آرمان‌هاي خود برسد. انقلابي عمل نمي‌کند، بلکه طي مدت طولاني و برنامه‌ريزي

 مرحله به مرحله، به اين نتيجه مي‌رسد.اما اين شيوه «اصلاح تدريجي»، غالباً، اين عيب را پيدا

 مي‌کند که، در طي اين مدت طولاني، عوامل منفي و قدرت‌هاي ارتجاعي و دست‌هاي دشمنان

داخلي و خارجي، اين «نهضت اصلاحي تدريجي» را از مسير خود منحرف مي‌سازند و يا آن را

 متوقف مي‌نمايند و حتي نابود مي‌کنند...

دکتر شریعتی

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت15:16توسط عاطفه | |

سرابی روبه رویم می بینم.آه چه انتظار نافرجامی! چقدر فریاد کشیدم ای الهه ی هستی!

در برم چه می بینم؟!...سنگینی گناه بی تو بودن را !!

تو ای سراب کهنه ی نگاه من  کی  کجا  مرا می رسانی به من...؟!

من اینجا میان آدم های سنگی   دل های سنگی    نقشی از سنگ می زنم!

فعلم را ببر با خود به اعماق وجود آرمانیت تا از افراط و تفریط آنچه عذابم می دهد برهم.

آری ای الهه ی هستی من تو را دوست دارم و تو من را.

عشق را   امید را   زندگی را به من بیاموز

                               ای والاترین عشاق هستی

                                                            ساقی

+نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت15:10توسط عاطفه | |

 
 ترجيح می دهم که صراحی های الماس احساسم، انديشه هايم، معانی طلای کلمات اهورائيم را که رنگ

و طعم وحی دارد و لطافت الهام، همواره تا مرگ من پنهان  می ماند و حتی بشکنم و بدست اين نگاه ها و

 فهم های پير ُسرفه ای مسلول خر نيفتد. .. علــــی شریعــــتی

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت10:15توسط عاطفه | |

 

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

         خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود

                                                     شعار پرواز

وای بر ما که تصور کرده ایم عشق را باید کشت

                     در چنین قرنی که دانش حاکم است

                    عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی ایست

                                                              درماندگی ایست

                                                                    شرمندگی ایست

قرن  قرن آتش نیست قرن یک هوای تازست

          چشم ها را شستشویی لازم است

گم شدیم گر در میان خویشتن

                جستجویی لازم است 

                  نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم...

    خرسند شدیم از اینکه امروز

                  رنگی دگر است نه رنگ دیروز

                         تا شب نشده رنگ دگر شد

                                گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت10:50توسط عاطفه | |

 

به من می گوید: در قرن بیستم که قرن بی دینی است می توان از طریق دین به مردم و ملت خدمت

 کرد و جامعه را اصلاح کرد و تغییری اجتماعی داد و اندیشه ها را بیدار نمود؟

عجبا ! چه اشتباهی ! قرن بیستم به من چه ؟ روشنفکران ما، زمان تقویمی را با زمان اجتماعی

 یکی می پندارند ! از نظر تقویمی تمام انسانهایی که هم اکنون تنفس می کنند، معاصرند، در قرن

 بیستم زنده اند اما همه در قرن بیستم زندگی نمی کنند. اولین کاری که روشنفکر اصیل ( نه این

ترجمه های مقلد اطواری) باید بکند، این است که زمان اجتماعی جامعه خویش را تعیین کند.

 یعنی بفهمد که جامعه او درچه مرحله ی تاریخی و در چه قرنی زندگی می کند؟ در همین قرن بیستم

 بسیاری از جامعه ها هستند که وارد تاریخ نشده اند، در دوره قبل از تاریخ زندگی می کنند. بسیار

 ساده لوحانه است که خیال کنیم مثلا ً یک جامعه ای که هنوز فیودالیته در آن هست، هنوز

 مشکلاتش بیسوادی،عمومی یعنی نداشتن خط است و نداشتن قانون اساسی  ونهادهای اجتماعی

 مترقی و دمکراتیک، در قرن بیستم زندگی می کند و در آنجا از بوروکراسی و ماشینیسم و

 کاپتالیسم و طبقه پرولتاریا و لیبرالیسم و بورژوازی و اومانیسم و فلسفه پوچی و عصیان فلسفی

 و . . . دیگر مسائل خاص جامعه قرن بیستم حرف بزنیم. تاریخ جامعه من، بعنوان متعلق به

 این جامعه نسبت به تاریخ جامعه اروپایی، مسیری معکوس دارد. او از قرون وسطی به عصر

 طلایی تمدن و فرهنگ و عقل و علم رسیده و ما از عصر طلایی خویش به اعماق ظلمانی و

 مرگبار و مختنق قرون وسطایی !

جامعه قرن بیستم ؟! من به قرن جامعه خودم کار دارم، من ِ روشنفکر نباید فراموش کنم که نه

 در آلمان قرن نوزدهم هستم و نه در فرانسه قرن بیستم و ایتالیای قرن پانزده و شانزده. من در

 مشهد و تهران و اصفهان و تبریز و اهواز زندگی می کنم. این واقعیت است. رآلیست بودن

 یعنی همین. یعنی قضاوتهای اجتماعی را ( نه از روی آثار روشنفکران جهان) بلکه از میان توده

 مردم بیرون کشیدن، نه از متن کتاب، که متن مردم را خواندن. به من چه که قرن غیر مذهبی است،

 جامعه من یک جامعه مذهبی است. من، چه معتقد باشم و چه نباشم ( بعنوان یک بینش فلسفی و

 فردی) اگر روشنفکرم باید به این واقعیت عینی و اجتماعی و جامعه شناسی معترف باشم. بیشتر

 روشنفکران ما عقیده ی شخصی شان را با واقعیت اجتماعی خلط می کنند. در کار اجتماعی و

 سیاسی شان نیز جامعه را مخالف مذهب تلقی می کنند. روشنفکر واقع گرا، غیر ایده آلیست است؛

 یعنی کسی که عقیده ی درونی و گرایش مذهبی خود را با واقعیت عینی جامعه عوضی نگیرد.

 من می بینم که روح اجتماعی ملت من، مذهبی است و دیده ام که استعمار  و عوامل آن ، گاه

 بدان تکیه می کنند و گاه با آن بشدت مبارزه می کنند.

استاد دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت10:21توسط عاطفه | |